قسمت سوم......

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خدایا فرج مولایمان را برسان که تنها اوست که نهایت آرزوی آرزومندان است

سلام به همه دوستان عزیز. فرارسیدن ماههای رجب شعبان و رمضان بر شما مبارک باد. در این ماههای عزیز و مبارک دعای خیر فراموش نشه.

ببخشید که اینقدر دیر بدیر آپدیت می کنم. از محبت همه هم ممنون و سپاسگذارم. ادامه داستانو پایین نوشتم. اگه دوستان نظری دارن خواشحال میشم بنویسن.

 

قسمت سوم:

بالاخره با هزار زحمت راضی شدم بشینم. برام چایی ریخت گرفتم. اما میخواستم زود چایی رو بخورم و برم کارم را انجام بدم. لیوان چای تو دستم خیلی خوب گرمم کرد. نمیدونم چرا یخ کرده بودم. شایدم هوا خیلی سرد بود. شایدم من شده بودم آدم یخی که خودم خبر نداشتم. قند تعارف کرد منم برداشتم. در حین خوردن چای گفت:

جوون بودم بی کار و بی عار برای خودم تو کوچه ها ول می گشتم. مامانم دائم می گفت پسرم برو سر یه کار برم برات خواستگاری. منم که اصلا تو خط بیچارگی و اسیر زن و زندگی شدن نبودم می گفتم. عزیز جون دور من یکیو یه خط قرمز بکش که اهل این مصیبتا نیستم. راست راست دارم برای خودم می چرخم هیچ کسی هم کاری به کارم نداره. کسی هم سین جینم نمی کنه. عقلم که تاب نداره برم خودم و گرفتار کنم.

عزیزم می گفت: این حرفا رو نزن. از سن و سالت خجالت بکش تا کی می خواهی همینطوری لاقید باشی. مرد تا زن نگیره که مرد نمیشه. نیم چه مرد می مونه. خسرو برو پی یه کار تا منمن روم بشه برم خواستگاری. اینهمه دختر خوب دورو برمون هست نجنبی همشون عروس میشنا.

اصلا برو ور دست همین آقا جلال که خیاطه یه هنری هم یاد می گیری در آمد هم داری.

من عزیز؟ برم خیاطی؟ خدایش چه فکری کردی که من برم اونجا. اصلا برای من افت داره برم خیاطی. خیاطی کار بچه لوسهاست.

خب بیا برو کنار کورش قصاب.

اااااااا.عزیز دستت درد نکنه دیگه داشتیم؟

خب پس می خواهی چه کاری کنی؟ می خواهی من با حاج رضا صحبت کنم بری کنار دستش.

حاج رضا؟. عزیز حاج رضا رو که گفت منم بدم نیومد. آخه معتمد بازار و محله بود. یه حجره عطاری داشت آدم خوب و با خدایی بود. به عزیزم گفتم باشه عزیز فکر می کنم در موردش حالا میذاری برم یا بازم بشینم ور دلت؟ آخه قربونت برم بذار با مجردیمون صفا کنیم.

عزیزم گفت استغفرلله توبه کن بچه این حرفا چیه؟ یه اخم هم کرد و سرشو بر گردوند.

اینو گفتم و زدم بیرون تو راه همش تو این فکر بودم که برم پیش حاج رضا یا نرم. اگه برم که باید هر چی میگه بگم چشم آخه حساب حاج رضا با بقیه فرق می کنه. اگه هم نرم که عزیز دم به دقیقه می خواد در گوشم بخونه که برو سر کار. می خوام برات ال کنم و بل کنم.

تو همین فکرا بودم که یهو دیدم جولوی حجره حاج رضا هستم. یه نگاه انداختم به حجره اما اینبار یه نگاه معنی دار که یعنی برانداز کنم بدرد کار کردنم می خوره یا نه. دیدم اهالی محل میان تو حجره دارو و عرقیات می خرن بدش هم کلی دعا می کنن و میرن. منم راه افتادم رفتم پی خیابون گردیم. وقتی برگشتم خونه هنوز سلام نگقته عزیز گفت خسرو با حاج رضا صحبت کردم قبول کرده بری پیشش اما یک مدت امتحانی بری که ببینه اوضاعت چطوری هست. اصلا وارفتم گفتم: ااااا عزیز بی خیال به این زودی رفتی گفتی؟! آخه الهی که من فدات الهی که من پیش مرگت شم . بذار منم فکر کنم.

که عزیزم گفت خوبه زبون نریز اصلا تو هم فکر کن فعلا هم که امتحانی می ری پیش حاج رضا. از کجا معلوم که قبولت کنه. اما خسرو نری اونجا آبروی خانوادرو ببری ها. خوب رفتار کن. اگه بری حاج رضا قبولت نکنه دیگه هیچکی بهت کار نمیده ها.  مثل بچه آدم سرت و بنداز پایین به کارهایی که حاجی میگه عمل کن. کنار دست حاجی طبابت هم یاد می گیری.

منم که دیگه چون چاره ای نداشتم قبول کردم. و قرار شد برم شاگرد حاج رضا عطاری بشم. آخه برام افت داشت با این همه دبدبه و کبکبه حالا برم شاگرد شم. اما چاره ای هم نداشتم.

از فردا صبحش رفتم پیش حاج رضا و تو همون هفته اول اتفاقی اوفتاد که زندگیمو زیر رو کرد.

راستی اسمت چی بود جون.

حالا که یه کم راحت تر شده بودم گفتم علی

گفت خب چاییتو خوردی گرمتر شدی؟

گفتم: آره ممنون از محبتتون.

گفت می خواهی بقییه ماجرا رو هم بگم یا بازم عجله داری بری؟

سرمو انداختم پایین گفتم اگه خیلی طولانی نشه گوش میدم.

گفت: نه بشرطی بشین که هر چقدر هم طولانی شد بشینی و گوش بدی

گفتم قول نمیدم اما اگه بتونم باشه.

گفت چایی بریزم؟

گفتم ممنون میشم.

 

ادامه دارد......

 

*************************

مناجات

 

حبیبا، دقایق و لحظات چنان سریع عمرم را در می نوردد که از زمان جا مانده ام. خدایا، به هر جا می نگرم نشانه ای از تو هست اما چرا چشمان من آن نشانه ها را چرا غ راه نمی کند. معبودا، در خود آنقدر غرق شده ام که چشمانم نای دیدن غیر خود را ندارد. ای مهربانترین مهربانان، به مهربانیت قسمت می دهم نظر لطفی به این چشمان بی رمق و کم سو افکن و به چشمانم بینایی ده. بینایی که جز تو و خواست تو چیز دیگری نبیند. مهربانا، چه می کردم اگر معبودی همچون تو نداشتم؟ تو را به عظمت و جلالت قسم می دهم که دستم را بگیر و از این منجلابی که در آن گرفتار شده ام نجاتم ده، به اسماء الحسنایت قسم می دهم که تار تنیده بر دورم را با نور الهی و بخشندگیت پاره نما و این بنده هوا و هوس را رهایی بخش. الهی، سفره با برکت رجب و شعبان و رمضان در راه است  عنایتی فرما که بهرهای از این خان الهی ببرم. که موجبات رضایت و خوشنودی تو را فراهم نماید. عزیزا، مگر نه این است که گفتی درب توبه همیشه بروی بندگان باز است، پس راه رسیدن به این درب را به من بنمایان. می دانم که جز جرم و گناه چیزی در پرونده من نیست اما باز هم به مغفرت تو امید دارم. خدایا به حرمت نماز شب زنده داران، به روزه روزه داران فرج مولایمان را برسان و ما را ببخش و بیامرز.

 

ملتمس دعای خیر همه دوستان.

بنده کمترین - سید مجید

/ 9 نظر / 13 بازدید
مينا

آقا سيد سلام.اميدوارم که خوب باشيد؟نوشتتون زيبا است.فکر نميکردم قلم داستانستونم اينقدر زيبا باشه.موفق باشيد و هميشه پايدار

ماری

سلام سید ماه رجب مبارک ... و التماس دعا داستانتون خیلی جالبه ... منتظرم تا بقیشو هم بشنوم

مهران

سلام عزيز...بسيار زيبا...با يک دنيا آرزوهای خوب ....در پناه حق...

بانو

بنام حق و سلام بر بندهء صالح او. به شما وايمانتان بايد حسرت خورد. ما را از دعای خود بی نصيب نگذاريد.! شاد باشيد.

محسن

سلام ممنون از اينكه به وبلاگم سر زدي . فرا رسيدن ماههاي مغفرت و رحمت الهي را به شما تبريك ميگويم و التماس دعا.

نازنين

حقيقتا داستانت خوندنيه . بی صبرانه منتظر بقيه داستانم . /// چراغي به دست ام چراغي در برابرم. من به جنگ سياهي مي روم ... همراهيم کن . منتظرم

کهکشان

آقا سید داستانتون قشنگه اما مناجاتتون خيلی بيشتر به دل ميشينه التماس دعا

مجتبی جواهريان

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما. این ایام مبارک و به شما تبریک می گم. امیدوارم روزهای خوبی را در پیش داشته باشید. وبلاگ محبت اینجاست به روز هست. منتظر دیدار شما میباشیم. التماس دعا.