ادامه داستان....

بسم الله محمود المحبوب

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

سلام به همه دوستان

برای اینگه نگارش داستان راحتر باشه خودم به جای خریدار صحبت می کنم.

ادامه داستان....

 

تو مسیر برگشتن دائم می گفتم چرا پول نگرفت؟ اینم کاسب نبود. الان میرسم خونه می خورم راحت می شم خلاص میشم. خودم را آزاد می کنم. دیگه به هیچ کس و هیچ چیز وابستگی نخواهم داشت. آخیش دارم راحت می شم.

خدا پدر فروشند را بیامرزه که کار من را راه انداخت. تو مسیر که داشتم بر می گشتم دیدم دست یه پسر و دختر که انشالله می گیم محرم بودن (چشمک) تو دست هم بود و با هم داشتم قدم میزدن و حرف میزدن و انگار نه انگار تو این دنیا بودن. خندم گرفت تو دلم گفتم اینهارو دلشون خوشه کی هست که بزنن به تیپ هم بیان از من بپرسن که من راهنمایشون کنم جولوی ضرر را از هر جا بگیری منفعته . هیچی اونها رد شدن. جولوتر دیدم یه پسر جوون با همه هس و حالش داره یه گل رز را میده به یه خانم جوان دیگه که انشالله اونها هم بچه مثبت بودن. تو دلم گفتم بابا اینها کجا می خوان برسن بیان با من بریم این معجون رهایی را بخوریم خلاص شیم. خلاصه تا خونه همینجوری از زمین و آسمون می بارید برام که رسیدم سر کوچه دیدم یه مرد آشفته از اینهایی که تو خیابون می خوابن نشسته بود آتیش روشن کرده بود. و نشسته بود کنار آتیش به خودم گفتم خوشبحالش از هفت دولت آزاده اصلا نمیدونه مشکلات عاطفی یعنی چی. اصلا نمیدونه عشق با چه قافی نوشته می شه. منم سردم بود رفتم کنار آتیشش که خودمو گرم کنم. سلام کردم و دستامو گرفتن روی آتیش اونم خیلی  آرامش گفت سلام جوون. همینجوری که داشتم دستامو به هم میمالیدم و رو آتیش نگه میداشتم دیدیم

گفت چایی میخوری؟

گفتم نه ممنون زیاد مزاحم نمیشم فقط یه کم گرمم بشه میرم.

یه نگاهی کرد و

گفت جوون هوا که زیاد سرد نیست حالا کو تا سرما؟

گفتم ولی من سردمه خیلی سردمه اخه من به سرما حساسم خیلی سرمایی هستم. و من واقعا سردم بود. دستشو آورد جولو دستمو گرفت گفت بیا بشین جوون این چایی رو بخور کمی گرمت بشه. منم مخالفتی دیگه نکردم و نشستم. دستش گرم بود گرم گرم.

برگشت به من گفت جوون با خودت چکار کردی؟

گفتم من؟ هیچکار؟ قرار بود چکار کنم؟

گفت به من نگو هیچی. تو بدنت از هوای الان سردتره از درون سردی نه از بیرون.

منم که نمی فهمیدم چی میگه. گفتم بی خیال هوا به این سردی مارو گرفتی مشتی.

گفت حتی اگه هوا هم سرد باشه درون تو سردتر از هواست می خواهی ببنی تا باور کنی؟

گفتم آره.

گفت اونجا رو ببین. اشارش به یه نیمکتی بود که اونطرف تر کنار یه باجه تلفن بود و یه خانم و آقا نشسته بودن و دوش به دوش هم سرهاشون را به هم تکیه داده بودن و احتمالا داشتم با هم حرف میزدن.

گفتم خب؟

گفت: این هوای سردی که میگی چرا برای اونها سرد نیست؟

گفتم: چرا سرد نیست؟ چی بگم والله.

گفت واقعا نمی دونی؟

گفتم: خب یهو نا خود آگاه یاد خودم افتادم که شبهای سرد برفی و بارونی تهران دست تو دست عشقم و محبوبم قدم می زدیم و حرف می زدیم. اونم کی من که سرمایی هستم و سرما را نمی تونم تحمل کنم. زود روم اثر میزاره. یاده شبهایی اوفتادم که تو سرما اونم کجا تو کویر که سرماش تا استخون آدم را می سوزونه بی خیال با عشقم راه می رفتیم و حسابی حرف می زدیم. و خیلی چیزهای دیگه اومد به ذهنم که یهو از رو لجم گفتم نه نمیدونم.

گفت: باشه نمیدونی من میگم چرا حوصله شنیدنش را داری؟

گفتم: نه حوصله ندارم کار دارم کار مهمی دارم.

گفت: نترس به کارت هم می رسی. اما اگه حرفام را گوش نکنی پشیمون میشی.

گفتم: آخه چی می خواهی بگی. زود بگو. نه حال دارم نه حوصله نه وقت نه اعصاب نه....

گفت: اووووووو. جوون پس چی داری؟ دل که داری به خاطر دلت بشین چند لحظه عجله نکن.

گفتم: دل؟ نه ندارم هیچی ندارم.

گفت: باشه هیچی نداری اما بشین لا اقل خودتو گرم کن.

می دونستم بهانشه که منو نگه داره اما چون سردم بود موندم و نشستم.

گفت:....

ادامه دارد......

 

----------------------------

مناجات

 

ای محبوب من. ای نهایت آمال آرزومندان، سلامت می کنم و درورت می فرستم. با اینکه می دانم به سلام و درود من، نه نیازی هست و نه احتیاجی. از همان زمانی که نبودم و بودنم بخشیدی. از همان لحظه ای که نیست بودم و هستم بخشیدی، با من بودیو بی تو نبودم، اما من بودم که بارها و بارها و بارها، بی تو خواستم باشم و تو نخواستی و نگذاشتی و من عاصی شدم و خواستم بی تو بروم و تو نا محسوس کنار من، با من، پشتیبان من بودی و هستی. محبوب من انسان عاصیست عصیانش فراوان. اما تو غفور و رحیمی حلیم و ودودی که اگر نبودی تحمل بنده عاصی چگونه ممکن بود. حبیبم دلم را پر از سیاهی کردم اما تو بارها و بارها به دل سیاهم نظر افکندی و بارقه امید و روشنی تاباندی تا برگردم. محبوب بی همتای من تورا قسم می دهم به همه بزرگواریت و ربوبیت و الهیتت در هیچ حال و هیچ زمان و هیچ مکانی این بنده عاصی و سرآپا گناه را به خود وا مگذار، هرچند که ایمان دارم تو از من به من مشتاقتری و می دانم که ازاحوالات من از خودم آگاه تری. محبوب من دل پر از سیاهیم را عطر ربوبیتت بخش و نگه دار این دل عاصی باش. بار الها کاش توان آنرا می بخشیدی که دلم را وقف تو می کردم و ولاغیر. حبیبم دستم بگیر و چشمم باز نما و قدرت حرکتم بخش که نیازمند همیشگی به عطوفت و مهربانیت هستم.

پس مرا دریاب که محتاجترین بنده ات صدایت می کند.

 

ملتمس دعای خیر همه شما بزرگواران

بنده کمترین: سید مجید

/ 24 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان پرسا

شهادت جانسوز بانوی آب و آيينه رو خدمت شما تسليت عرض می کنم .

مهران

با ظاهر خموشم در سينه مي خروشم.....شايد كه عطر يادت باز آورد به هوشم...با برگ گل نام تو مينويسم..............باران شويد رخسار خيس خيسم......چون سايه روي ديوار از بي كسي شكستم...با تو به خود رسيدم ..شد باورم.كه هستم............ ................................................ به روزم.......

نازنين

اين داستانت حقيقتا جالب و زيباست . بی صبرانه منتظر شنيدن بقيه داستانم . //// کاش تو هم شعر مرا ميخواندی ! ... منتظرم

پریا

سلام نمی خواهين ادامه بدين؟!

ماری

سلام ... پس بقیه ش ؟؟؟؟!!!

نازنين

هنوز منتظر ادامه داستان لحظه شماري مي کنيم . فکر می کردم اينبار حتما آپی . بنويس ديگه باشه ؟ ////ومن دوباره زندگيم را آغاز مي کنم . پرباز مي کنم . پرواز مي کنم ..... آپم

دوست جون (آتش دل)

سيد كجايي بابا تولد تو هنوز تو شهادت موندي عزيزم ميلاد حضرت زهرا رو بهت تبريك ميگم و برات بهترين ها رو ارزو ميكنم وب من تولده خوشحال ميشم بيايي

بانو

سلام. از اله روح با عشق خواهيم تا توانيم بخشی از خدا وندی خدا را در خويشتن داشته باشيم. موفق و شاد باشيد.

نازنين

کاش نوشته بودی . /// با شعری درباره مادر بروزم و منتظر

منجی

به نام خدا. سلام.این وبلاگ جدیدم هست.امید دارم که با نوشتن مطالب مفید بتونم خدمتی کرده باشم. من مطالب زيادي در رابطه با حقانيت اسلام و تحريفات كتاب مقدس عهد عتيق و عهد جديد خوانده و مطالعات زيادي دراين زمينه كرده ام. ولی...